نامه های منتظران

gl

 

بسم الله الرحمن الرحیم

(کوفه نمادی از بی وفایی ست و نه مطلق بی وفایی. آنچه در بین اهالی کوفه رخ داد ،وقوع غریبانه یک تاریخ بود.تاریخی که روشن و واضح به نور سبط رسول خداست .

خاطرات شهری که پدر را در آرزوی شتافتن به سوی مادر جوانشان مجبور کرد، دوباره برایش زنده شد. کوفه در این سالها امتحانش را پس داد. داستان آنهایی که از جهل و ظاهرگرایی، پدر را خانه نشین کردند و آنهایی که برادر را در خانه خود هم غریب نمودند. کلام پدر وقتی لقب “اشباه رجال” را به آنها می داد هیچگاه از یادش نمی رود.آنهایی که به ظاهر اسلام آوردند و در باطن به فتنه امت رسول خدا ،یعنی مال و ثروت، تعظیم کردند.

کوفه بوی غربت علی را میدهد،اما برای آنانی که حس شامه شان نگرفته باشد.

موسم حج فرارسیده بود و او در جوار کعبه مشغول عبادت خالصانه خود بود.به این امید که در پناه خدای کعبه رنگ صلح و آرامش را بیابد.)

” تا هنگامی که حسین بن علی علیه السلام در مکه بود، نامه های فردی یا گروهی بسیاری از کوفیان را دریافت می کرد که در آنان نوشته بود: مردم کوفه با« نعمان بن بشیر» بیعت نکرده و در جمعه و جماعت او شرکت نمی کنند. لذا از حسین علیه السلام دعوت می کردند به کوفه بیاید تا با ایشان بیعت کنند .

این پافشاری ها چنان بود که در یک روز، ششصد نامه از آنان و در مجموع دوازده هزار دعوت نامه، از گروه های مختلف به دست امام حسین علیه السلام رسید، ولی امام جوابی به آنان نمی داد. آخرین نامه ای که به حسین علیه السلام رسید از شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و یزد بن حارث و عزره بن قیس و عمر و بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد بود.

امام حسین (ع) پس از شنيدن نام نويسندگان آن نامه از جا برخاست و بين ركن و مقام دو ركعت نماز به جا آورد و در اين مورد از خداوند طلب خير كرد.

وقتی از مجموع نامه هایی که مردم کوفه به حضرت سید الشهداء علیه السلام نوشتند، یک خورجین پرشد، امام علیه السلام درجواب تمام آنان تنها یک نامه نوشت و آن را به وسیله هانی بن هانی سبیعی و سعد بن عبدالله حنفی که آخرین پیک های مردم کوفه بودند، برای آنان فرستاد، متن نامه چنین بود:

« بسم الله الرحمن الرحیم. از سوی حسین بن علی به بزرگان و سران مردم مومن و مسلمان کوفه : اما بعد، نامه های شما که آخرین آنان به وسیله هانی و سعید ارسال شده بود، به دست من رسید. در آن نامه ها آمده بود: ما امام نداریم، به سوی ما حرکت کن تا ان شاء الله خداوند به وسیله ی شما ، ما را به راه هدایت و حق رهنمون گردد: لعل الله آن یجمعنا بک علی الهدی و الحق»

و اینک من برادر و پسرعمویم « مسلم» را که در بین خانواده ام، از همه بیشتر به او اعتماد دارم، به سوی شما گسیل کرده ام و به او دستور داده ام از نزدیک با حال و وضع و افکارتان آشنا شود و نتیجه را برایم بنویسد، اگر برایم نوشت و معلوم شد که نظر سران و بزرگان و خردمندان شما همان است که در نامه هایتان نوشته بودید و فرستادگان شما حضوراً به ما گفته بودند، من نیز انشاء الله به زودی به سوی شما خواهم آمد . به خدا سوگند امام به حق و پیشوای راستین کسی است که به کتاب خدا عمل کند و قسط و عدل را پیشه خود سازد و از حق پیروی نماید و خود را وقف راه خدا نماید.

“فلعمری ما الامام إلا العامل بالکتاب، و الاخذ بالقسط ، و الدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله و السلام”

وقتی آنها از آمدن مسلم همراه نامه امام عليه سلام مطلع شدند ، از آمدن مسلم نزد خود بسيار خوشحال شدند و او را به خانه مختار بن ابي عبيده ثقفي برده و در آنجا ساكن كردند. شيعيان مرتب نزد مسلم مي رفتند؛ وقتي گروه زيادي در حضور او جمع شدند، مسلم نامه امام را در حالي كه همه مردم مي گريستند براي آنان خواند و بدين تربيت هجده هزار نفر با او بيعت كردند.

پس از تشریفات بیعت، جناب مسلم علیه السلام و عابس بن ابی شبیب شاکری نامه ای برای سید الشهداء نوشتند و جریان اجتماع مردم کوفه و اعلان آمادگی آنان را جهت اطاعت و انتظار تشریف فرمایی امام را به اطلاع ایشان رساندند و افزودند: « پیشاهنگ و پیشرو، به بستگان خود دروغ نمی گوید، مردم کوفه بالغ بر هجده هزار نفر با من بیعت کرده اند، بنابراین به مجرد اینکه نامه من به دست شما رسید، به این سو حرکت کنید”

حضرت مسلم، بیست و هفت شب قبل از شهادتش، این نامه را برای حضرت امام حسین علیه السلام نوشت و نامه مردم کوفه را به آن پیوست نمود که در آن نوشته بودند: « ای فرزند پیامبر خدا! خواهشمندیم هر چه زودتر به سوی ما تشریف بیاور که در کوفه صد هزار شمشیر به دست، آماده خدمت شمایند، هیچ درنگ نفرمایید”

گردهمایی مردم کوفه با حضرت مسلم علیه السلام بر عده ای از هواداران بنی امیه مانند عمر بن سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن مسلم بن ربیعه حضرمی و عماره بن عقبه بن ابی معیط ناگوار آمد. پس نامه ای برای یزید نوشتند و او را از ورود مسلم بن عقیل و توجه اهل کوفه به او، با خبر و خاط نشان کردند که نعمان بن بشیر، توان مقاومت در برابر مسلم را ندارد و به او پيشنهاد كردند كه نعمان بن بشير را از حكومت كوفه عزل و فرد ديگري را والي كوفه كند.

یزید با دوست خود «سرجون» که کاتب و همدم وی بود، در این مورد مشورت کرد. به این ترتیب يزديد نامه اي به عبيداله بن زياد كه والي بصره بود ، نوشت و او را با حفظ سمت (ولايت بصره) والي كوفه قرار داد. سپس او را از كارهاي مسلم بن عقيل و امام حسين (ع) آگاه ساخته و با دستور اكيد، خواستار دستگيري مسلم و قتل او شد.

عبيداله (لعنه اله) پس از دريافت اين نامه آماده حركت به سوي كوفه شد. وی، لباس هایی از پارچه های یمانی پوشید و عمامه مشکی بر سر نهاد و بدون دوست و همرازش سرازیری کوفه را پیش گرفت. به هر کدام از نگهبانان و پاسبانان که می رسید، آنان می پنداشتند که او حسین بن علی علیه السلام ولذا به او تهنیت و خیر مقدم می گفتند.

وقتی وارد کوفه شد، مردم از او یکپارچه استقبال کردند و یک صدا فریاد زدند: « مرحبا به فرزند رسول خدا!» تا اینکه به قصر دارالاماره رسید و خواست وارد شود. نعمان به گمان اینکه وی حسین بن علی علیه السلام است، درب قصر را به رویش باز نکرد و از بالای قصر به او نگاه کرد و گفت: ای پسر رسول خدا،من امانتی را که به دستم سپرده است، هرگز به تو تحویل نخواهم داد!

ابن زیاد به او گفت: درب را باز کن که شب گذشت! وقتی که لب به سخن باز کرد، یک نفر او را شناخت و به مردم گفت: به خدای کعبه سوگند که این پسر مرجانه است، نه حسين بن علي (ع) وقتي فهميدند او ابن زياد است او را سنگباران نمودند. او خود را درون قصر پنهان كرد تا آن كه مردم به منازل خود رفتند فرداي آن روز ابن زياد مردم را به مسجد جامع بزرگ كوفه فرا خواند و ضمن سخنراني خود مردم را هم تهديد و هم تطميع نمود و گفت اگر نزد هر فردي از مسئولان يكي از طرفداران علي باشد و به ما خبر ندهد، او را بر بالاي در خانه خودش حلق آويز و حقوقش را قطع خواهيم كرد.»

وقتي كه سخنراني عبيداله بن زياد و تهديدهايش به سمع حضرت مسلم رسيد و متوجه شد كه مردم چه وضعي پيدا كردن اند بيم آن داشت كه مبادا با نيرنگ و حيله او را دستگير كنند از اين رو در پاسي از شب و وقتي تاريكي گسترده شد، از خانه مختار بيرون و به خانه هاني بن عروه مذحجي وارد شد.

بعد از شهادت هانی،عبیدالله افرادی که به حمایت از مسلم بپا خاسته بودند را با زر و زیور فریفت و مسلم شب را بی سرپناه ماند تا آنکه پیر زنی بعد شناختنش شب را درخانه خود به او جا داد.صبح فردا ماموران عبیدالله او را یافتند و مسلم که در کوفه غریب بود،به دست حاکم ظالم کوفه افتاد.

عبیدالله بعد از دستگیری ،به مسلم گفت:اگر بیعت نکنی، کشته خواهی شد».مسلم فرمود: « اگر تو مرا بکشی، بدتر از تو هم بهتر از من را کشته است و تو کسی هستی که نمی توانی قتل به ناروا و قبح مثله و خبث سریره را کنار بگذاری. به نظر تو ننگ غلبه بر هر کس، از همه این ها برای تو بهتر است».

ابن زیاد گفت: « تو بر ضد امام خود قیام کردی و شقّ عصای مسلمین نمودی و تخم فتنه را افکندی و آن را بارور ساختی».

حضرت مسلم فرمود: « دروغ می گویی، او معاویه و پسرش بود که شقّ عصای مسلمین کرد و پدر تو بود که تخم فتنه را کاشت، من منتهای آرزویم این است که خداوند به وسیله بدترین مخلوقاتش، شهادت را نصیبم فرماید».

بعد از آن حضرت فرمود درخواست کرد که پیش یکی از اقوامش وصیت کند. ابن زیاد موافقت کرد، وی نگاهی به حاضران جلسه نمود، عمر بن سعد را دید، به او فرمود: « من و تو تا اندازه ای خویشاوندیم. اکنون به تو نیاز دارم، باید حاجت مرا که سرّی است، برآورده کنی. عمر بن سعد امتناع ورزید و حاضر نشد نیاز مسلم را بشنود».

ابن زیاد گفت: « مانعی ندارد، ببین حاجت پسر عمویت چیست؟ » آنگاه عمر بن سعد با حضرت مسلم به گوشه ای رفتند که برای ابن زیاد قابل رؤیت بود!

حضرت مسلم به او چنین وصیت کرد:

  1. از روزی که به کوفه آمده ام، ششصد درهم قرض کرده ام، شمشیر و زره مرا بفروش و دینم را ادا کن!
  1. جنازه ام را پس از كشتن ، از ابن زياد تحويل بگيري و دفن كني.
  1. نامه اي به حسين (ع) بنويس و خبر كشته شدنم را به او بده تا به كوفه نيايد. عمر بن سعد پس از شنيدن وصيت حضرت مسلم، بلند شد و نزد ابن زياد آمد و آنچه را كه حضرت به عنوان راز به او فرموده بود، فاش ساخت.

ابن زياد گفت: « امين هرگز خيانت نمي كند، ولي خيانتكار گاهي امين شمرده مي شود!» سپس روكرد به حضرت مسلم و پرسيد: « هان اي پسر عقيل! تو آمدي اجتماع و وحدت مردم را برهم زني و آنان را رودرروي هم قرار دهي؟

مسلم فرمود « نه، من براي اين كار نيانده ام، مردم اين شهر معتقدند كه : پدر و نياكان آنا را كشت و خون آنان را بر زمين ريخت و در ميان آنان همچون كسري و قيصر پادشاهي كرد، ما آمديم عدالت بگسترانيم و همه را به پيروي از احكام قرآن دعوت دعوت كنيم»

ابن زياد پاسخ داد:به تو چه ارتباطي دارد؟ مگر ما به عدالت عمل نمي كنيم كه تو مي خواهي به عدالت امر كني ؟

حضرت مسلم (ع) فرمورد : خدا مي داند كه تو دروغ مي گويي و نداسته لب به سخن باز مي كني و از روي خشم و عداوت و سوء ظن، به قتل دستور مي دهي .

در پي اين جواب ابن زياد بدزباني كرد و به او ، علي، عقيل و حسين (ع) فحش و ناسزا گفت.» مسلم (ع) گفت : تو و پدرت به فحش و ناسزا سزاوارتريد. پس هر چه دوست داري، انجام بده . ما از شهادت باكي نداريم به دنبال اين گفتگو ، ابن زياد به مردمي كه اهل شام بود دستور داد وي را بالاي بام دارالاماره ببرند و گردن بزنند و از همان بالاسر و گردنش را به زمين بيفكنند.

پس او را به بالاي بام بردند، در آن حال مسلم (ع) پيوسته ذكر و تكبير مي گفت و جمله:« لااله الا الله و سبحان الله» « اللهم احكم بينبيننا و بين قوم غرونا و كذبونا و اذلونا» خدايا، بين ما و مردمي كه ما را فريب دادند و ما را تكذيب نمودند و به اين روز افكندند ، قضاوت و داوري فرما.

وشد آنچه نباید میشد…

نگاه به تاریخ کربلا در زمان غیبت منجی بشریت،نگاهی کلی گرا نخواهد بود.آنچه که بر اهل بیت(ع) گذشت،شاید همان کاریست که ما امروزه با آن ظهور مولایمان را به تاخیر می اندازیم و وجود نازنین ولی عصر (عج) را می آزاریم.

چندین سحر با او عهدمان را مرور کردیم؟چقدر گفتیم که “آقا برگرد.اینجا شمشیرها برای حمایت از شما برافراشته است!” اما آیا به راستی تمام این نامه ها فرستنده دارند یا از ناکجای وجودمان ارسال شده اند؟که در این صورت…

 

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید…

“اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم”

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

پی نوشت:

  1. مقتل مقرم
  2. مقتل لهوف
  3. یاران شیدای حسین بن علی
  4. طبری، ج ۶، ص ۲۱۰٫
  5. طبری، ج ۶، ص ۲۲۴٫
  6. بحار، ج ۴۴، ص ۷ و ۳۳۶
  7. طبری، ج ۶، ص ۹۹ الی ۲۰۱٫
  8. محمد کرد علی در کتاب الحضارة العربیة، ج ۲، نوشته است: سرجون پسر منصور از نصارای شام بود که معاویه او را برای انجام مصالح دولت خود استخدام کرد و پدرش منصور نیز، سرپرست امور مالی دولت معاویه بود و قبل از فتح ، در زمان هرقل مسلمانان را در نبرد بر ضد روم یاری می کرد. منصور پسر سرجون نیز مانند پدرش از کارمندان دولت معاویه بود. این پدر و پسر و پدر بزرگ، همه نصرانی و از اعضای دولت و کارمند بودند، با اینکه عمر بن خطاب استخدام نصرانی ها را ممنوع اعلام کرده بود.
  9. مثیر الأحزان، ابن نما.
  10. بحار، ج ۴۴ ، ص ۳۳۶٫
  11. در انساب الاشراف بلاذری،ج۵ ، ص ۳۳۸
  12. مثیر الاحزان، ابن نما، ص ۱۱ و مقتل خوارزمی ، ج۱، ص ۱۹۳
  13. تاریخ طبری، ج ۶ ، ص ۱۹۸ و دینوری ، اخبار الطوال ، ص ۲۳۸
  14. ابن کثیر در کتاب البدایه، ج ۸، ص ۲۳۸
  15. عمده القاری فی شرح البخاری، ج ۷

منبع:جنبش مصاف

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *