غم عظما
آسمان لبريز درد وچشم نرگس خـــون فشان خوشـه پروين به ماتم از غم عظـما نشان
اي دريغ از گردش وارون چرخ كج مـــدار ماه مــانده در ميــــان ابرهاي بي شمـــار
عشق برعشاق جانسوزاست و عاشق مست مست محو ذات لم يزل بود از ازل شـــاه الست
پر گشوده مرغ جانــــش در مناي نينـــــوا عرشي و فرشي شده با هر نوايش هم نوا
وقت معراج و وصال است و سفربر كوي دوست سوختن در عشق جانان از ازل آيين اوست
پور حيــــــدر گفت در آن دشت خونين بلا شور و حال وعشق طوفان مي كند دركربلا
اكبرو هم اصغــــرش هر دو ولي اكبرند سروران را اين دو تن در عاشقي تاج سرند
اهل بيــــــت او اسيــــرو او گرفتــار الـــم گشته در دشت بلا دســـت علمــــــدارش قلم
جسم پاكت غرق خون وراس تو از تن جداست گفت هاتف خون بهاي خون تو،شاها خداست
مسعود پیرامون
