رسیدن جناب مسلم به كوفه و كيفيت بيعت مردم

hhr357

حضرت امام حسين عليه السلام جواب نامه‌هاي كوفيان را نوشت و مسلم بن عقيل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نمايد و آن نامه را به كوفيان برساند. اكنون، بدانكه جناب مسلم حسب الامر آن حضرت مهياي كوفه شد، پس آن حضرت را وداع كرده از مكه بيرون شد (موافق بعضي كلمات مسلم نيمه شهر رمضان از مكه بيرون شد و پنجم شوال در كوفه وارد شد) و طي منازل كرده تا به مدينه رفت و در مسجد مدينه نماز كرد و حضرت رسالت صلي الله عليه و آله را زيارت كرده به خانه خود رفت و اهل عشيرت خود را ديدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دليل از قبيله قيس متوجه كوفه شد. ايشان راه را گم كرده و آبي كه با خود برداشته بودند به آخر رسيد و تشنگي برايشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دليل هلاك شدند و جناب مسلم به مشقت بسيار خود را در قرية مضيق به آب رسانيد و از آنجا نامه‌اي در بيان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براي جناب امام حسين عليه السلام نوشت و به همراهي قيس بن مُسْهِر براي آن حضرت فرستاد حضرت استعفاي او را قبول نفرموده و او را امر به رفتن كوفه نمود. چون نامة حضرت به مسلم رسيد به تعجيل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسيد و در خانه مختار بن ابي عبيدة ثقفي كه معروف بود به خانه سالم بن مسيب نزول اجلال فرمود به روايت طبري بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرت و خوشحالي نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مي‌آمدند و آن جناب نامه امام حسين عليه السلام را براي هر جماعتي از ايشان مي‌خواند و ايشان از استماع كلمات نامه گريه مي‌كردند و بيعت مي‌نمودند.

 

در تاريخ طبري است كه ميان آن جماعت عابس بن ابي شبيب شاكري ره بود برخاست و حمد و ثناي الهي به جاي آورد و گفت: اما بعدا پس من خبر مي‌دهم شما را از مردم و نمي‌دانم چه در دل ايشان است و مغرور نمي‌سازم شما را با ايشان به خدا سوگند كه من خبر مي‌دهم شما را از آنچه توطين نفس كرده‌ام بر آن، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانيد و كارزار خواهم كرد البته با دشمنان شما و پيوسته در ياري شما شمشير بزنم تا خدا را ملاقات كنم و مزد خود نخواهم مگر از خدا.

پس حبيب بن مظاهر برخاست و گفت خدا ترا رحمت كند اي عابس همانا آنچه در دل داشتي به مختصر قولي ادا كردي، پس حبيب گفت قسم به خداوندي كه نيست جز او خداوند به حق من نيز مثل عابس و بر همان عزمم.

 

پس حنفي برخاست (ظاهراُ مراد سعيد بن عبدالله حنفي است) و مثل اين بگفت.

 

شيخ مفيد (ره) و ديگران گفته‌اند كه بر دست مسلم هيجده هزار نفر از اهل كوفه به شرف بيعت آن حضرت سرافراز گرديدند و در اين وقت مسلم نوشت به سوي آن حضرت كه تاكنون هيجده هزار نفر به بيعت شما درآمده‌اند اگر متوجه اين صوب گرديد مناسب است.

 

چون خبر مسلم و بيعت كوفيان در كوفه منتشر شد نعمان بن بشير كه از جانب معاويه و يزيد در كوفه والي بود مردم را تهديد و توعيد نمود كه از مسلم دست كشيده و به خدمتش رفت و آمد ننمايند مردم كلام او را وقعي ننهادند و به سمع اطاعت نشيندند.

 

عبدالله بن مسلم بن ربيعه كه هواخواه بني اميه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به يزيد نوشت مشتمل بر اخبار آمدن مسلم به كوفه و بيعت كوفيان و سعايت در امر نعمان و خواستن والي مقتدري غير از آن و ابن سعد و ديگران نيز چنين نامه نوشتند و يزيد را بر وقايع كوفه اخبار دادند.

 

چون اين مطالب گوشزد يزيد پليد گرديد به صواب ديد سرجون كه در شمار عبيد معاويه بود لكن به مرتبة بلند نزد معاويه و يزيد رسيده بود چنان صلاح ديد كه علاوه بر امارت بصره حكومت كوفه را نيز به عهده عبيدالله بن زياد واگذارد و اصلاح اينگونه وقايع را از وي بخواهد. پس نامه نوشت به سوي عبيدالله بن زياد كه در آن وقت والي بصره بود، بدين مضمون: كه يابن زياد شيعيان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهي دادند كه پسر عقيل وارد كوفه گشته و لشكر براي حسين جمع مي‌كند چون نامه من به تو رسيد بي‌تابي به جانب كوفه كوچ كن و ابن عقيل را بهر حيله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن يا اينكه او را به قتل رسان و يا از كوفه بيرونش كن.

چون نامه يزيد به ابن زياد پليد رسيد همانوقت تهيه سفر كوفه ديد، عثمان برادر خود را در بصره نايب الحكومة‌ خويش نمود. و روز ديگر با مسلم بن عمرو باهلي و شريك بن اعور حارثي و حشم و اهل بيت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزديك كوفه رسيد صبر كرد تا هوا تاريك شود آنگاه داخل شهر شد در حالتي كه عمامة سياه بر سر نهاده و دهان خود را بسته بود، و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبي كه ابن زياد داخل كوفه مي‌شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشريف آورده اظهار فرح و شادي مي‌كردند و پيوسته بر او سلام مي‌كردند و مرحبا مي‌گفتند و آن ملعون را به واسطة تاريكي و تغيير هيئت نمي‌شناختند تا آنكه از كثرت جمعيت مسلم بن عمرو به غضب در آمد و بانگ زد بر ايشان و گفت دور شويد اي مردم كه اين عبيدالله بن زياد است پس مردم متفرق شدند و آن ملعون خود را به قصر الاماره رسانيد و داخل قصر شد و آن شب را بيتوته نمود. چون روز ديگر شد مردم را آگهي داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت و خطبه خواند و كوفيان را تهويل و تهديد نمود و از معصيت سلطان ايشان را سخت بترسانيد و در اطاعت يزيد ايشان را وعدة جايزه و احسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤساء قبائل و محلات را طلبيد و مبالغه و تاكيد نمود كه هر كه را گمان بريد كه در مقام خلاف و نفاق است با يزيد، نام او را نوشته و بر من عرضه داريد، و اگر در اين امر تواني و سستي كنيد خون و مال شما بر من حلال خواهد گرديد.

 

و به روايت طبري و ابوالفرج چون مسلم داخل باب خانه هاني شد پيغام فرستاد براي او كه بيرون بيا مرا با تو كاريست چون هاني بيرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده‌ام كه مرا پناه دهي و ميهمان خود گرداني هاني پاسخش داد كه مرا به امر سختي تكليف كردي و اگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدي و اعتماد بر من نمودي دوست مي‌داشتم كه از من منصرف شوي لكن الحال غيرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خويش بيرون كنم داخل شود پس مسلم داخل خانه هاني شد.

 

و به روايت سابقه چون مسلم داخل هاني شد شيعيان در پنهاني به خدمت آن جناب مي‌رفتند و با او بيعت مي كردند و از هر كه بيعت مي‌گرفت او را سوگند مي‌داد كه افشاي راز ننمايد، و پيوسته كار بدين منوال بود تا آنكه به روايت ابن شهر آشوب بيست و پنج هزار تن با او بيعت كردند و ابن زياد نمي‌دانست كه مسلم در كجا است و بدين جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطلاع يابند تا آنكه به تدبير و حيل به واسطه غلام خود معقل مطلع شد كه آن جناب در خانة هاني است. و معقل هر روز به خدمت مسلم مي‌رفت و بر خفاياي احوال شيعيان آگهي مي‌يافت و بابن زياد خبر مي‌داد و چون هاني از عبيدالله بن زياد متوهم بود تعارض نمود و به بهانه بيماري به مجلس ابن زياد حاضر نمي‌شد.

 

روزي ابن زياد محمد بن اشعث و اسماء خارجه و عمرو بن الحجاج پدر زن هاني را طلبيد و گفت چه باعث شده كه هاني نزد من نمي‌آيد گفتند سبب را ندانيم جز آنكه مي‌گويند او بيمار است، گفت شنيده‌ام كه او خوب شده و از خانه بيرون مي‌آيد و در در خانه خود مي‌نشيند و اگر بدانم كه او مريض است به عيادت او خواهم رفت اينكن شما بشتابيد به نزد هاني و او را تكليف كنيد كه به مجلس من بيايد و حقوق واجبة مرا تضييع ننمايد، همانا من دوست ندارم كه ميان من و هاني كه از اشراف عربست غبار كدورتي مرتفع گردد.

 

پس ايشان نزد هاني رفتند و او را بهر نحوي كه بود به سمت منزل ابن زياد حركت دادند، هاني در بين راه به اسماء گفت اي پسر برادر من از ابن زياد خائف و بيمناكم، اسماء گفت مترس زيرا كه او بدي با تو در خاطر ندارد و او را تسلي مي‌داد تا آنكه هاني را به مجلس آن ملعون درآوردند به مكر و خدعه و تزوير وحيله بياوردند آن شيخ قبيله را چون نظر عبيدالله بهاني افتاد گفت: اَتتكَ بخائنٍ رجلاهُ، مراد آنكه به پاي خود به سوي مرگ آمدي پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اي هاني اين چه فتنه‌ايست كه در خانه خود بر پا كرده‌اي و با يزيد در مقام خيانت برآمده‌اي و مسلم بن عقيل را در خانه خود جاي داده‌اي و لشكر و سلاح براي او جمع مي‌كني و گمان مي‌كني كه اين مطالب بر ما پنهان و مخفي خواهد ماند.

 

هاني انكار كرد پس ابن زياد معقل را كه بر خفاياي حال هاني و مسلم بن عقيل مطلع بود طلبيد چون نظر هاني بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زياد بوده و آن لعين را بر اسرار ايشان آگاه كرده و ديگر نتوانست انكار كند.

 

لاجرم گفت به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبيده‌ام و به خانه نياورده‌ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبيد و من حيا كردم كه او را از خانه خود بيرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بيرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو برگردم و اگر خواسته باشي رهني به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشي به برگشتن من به نزد تو ابن زياد گفت به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم تا او را به نزد من حاضر گرداني، هاني گفت به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخيل و ميهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آوري؟ و ابن زياد مبالغه مي كرد در آوردن، و او مضايقه مي‌كرد. پس چون سخن ميان ايشان به طول انجاميد مسلم بن عمرو باهلي برخاست و گفت ايها الامير بگذار تا من در خلوت با او سخن گويم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكاني نشستند كه ابن زياد ايشان را مي‌ديد و كلام ايشان را مي‌شنيد، پس مسلم بن عمرو گفت اي هاني ترا به خدا سوگند مي‌دهم كه خود را به كشتن مده و عشيره و قبيله خود را در بلا ميفكن، ميان مسلم و ابن زياد و يزيد رابطه قرابت و خويشي است او را نخواهند كشت، هاني گفت به خدا سوگند كه اين ننگ را بر خود نمي‌پسندم كه ميهمان خود را كه رسول فرزند رسول خداست بدست دشمن دهم و حال آنكه من تندرست و توانا باشم و اعوان و ياوران من فراوان باشند به خدا سوگند اگر هيچ ياور نداشته باشم مسلم را باو وا نخواهم گذاشت تا آنكه كشته شوم.

 

ابن زياد چون اين سخنان را بشنيد هاني را به نزد خود طلبيد چون او را به نزديك او بردند هاني را تهديد كرد و گفت به خدا سوگند كه اگر در اين وقت مسلم را حاضر نكني فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هاني گفت ترا چنين قوت و قدرت نيست كه مرا گردن زني چه اگر پيرامون اين انديشه گردي در زمان سراي تو را با شمشيرهاي برهنه حصار دهند و ترا به دست طايفه مذحج كيفر فرمايند، و چنان گمان مي‌كرد كه قوم و قبيلة او با او همراهي دارند و در حمايت او سستي نمي‌نمايند، ابن زياد گفت والهفاه عَلَيْكَ اَبِاالْبارِقَهِ تُخَوِفُني گفت مرا به شمشيرهاي كشيده مي‌ترساني پس امر كرد كه هاني را نزديك او آوردند. پس به آن چوب كه در دست داشت بر رو و بيني او بسيار زد تا بيني هاني شكست و خون بر جامه‌هاي او جاري شد و گوشت صورت او فرو ريخت تا چندانكه آن چوب شكست و هاني دليري كرده دست زد به قائمة شمشير يكي از اعواني كه در خدمت ابن زياد بود و خواست آن شمشير را به ابن زياد بكشد آن مرد طرف ديگر آن تيغ را گرفت و مانع شد ه هاني تيغ براند، ابن زياد كه چنين ديد بانگ بر غلامان زد كه هاني را بگيريد و بر زمين بكشيد و ببريد، غلامان او را بگرفتند و كشيدند و در اطاقي از بيوت خانه‌اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماء بن خارجه و به روايت شيخ مفيد حسان بن اسماء اين حالت را مشاهده كرد روي به ابن زياد آورد و گفت تو ما را امر كردي و رفتيم و اين مرد را به حيله آورديم اكنون با او غدر نموده اين نحو رفتار مي‌نمائي ابن زياد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سينه زدند و به ضرب مشت و سيلي او را نشانيدند، و در اين وقت محمد بن الاشعث برخاست و گفت امير مؤدَب ما است آنچه خواهد بكند ما به كردة‌ او راضي مي‌باشيم. پس خبر به عمرو بن حجاج رسيد كه هاني كشته گشته، عمرو قبيلة مذحج را جمع كرد و قصرالامارة آن لعين را احاطه كرد و فرياد زد كه منم عمروبن حجاج اينك شجاعان قبيله مذحج جمع شدند و طلب خون هاني مي‌نمايند ابن زياد متوهم شد، شريح قاضي را فرمان كرد كه به نزد هاني رو و او را ديدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است. شريح چون به نزد هاني رفت ديد كه خون از روي او جاريست و مي‌گويد كجايند قبيله و خويشان من اگر ده نفر از ايشان را به قصر درآيند مرا از چنگ ابن زياد برهانند. پس شريح از نزد هاني بيرون شد و مردم را آگهي داد كه هاني زنده است و خبر قتل او دروغ بوده، و چون خبر هاني به جانب مسلم رسيد امر كرد كه در ميان اصحاب خود ندا كنند كه بيرون آئيد از براي قتال بي‌وفايان كوفه چون صداي منادي را شنيدند بر در خانة هاني جمع شدند مسلم بيرون آمد براي هر قبيله علمي ترتيب داد در اندكي وقتي مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد و زياده از پنجاه نفر در دارالاماره با او نبودند و بعضي از ياوران او كه بيرون بودند راهي نمي‌يافتند كه به نزد او روند پس اصحاب مسلم قصرالاماره را در ميان گرفتند و سنگ افكندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام مي‌راند ابن زياد چون شورش كوفيان را ديد كثير بن شهاب را به نزد خود طلبيد و گفت ترا در قبيله مذحج، دوستان بسيار است از دارالاماره بيرون شو با هر كه ترا اطاعت نمايد از مدحج مردم را از عقوبت يزيد و سوء عاقبت حرب شديد بترسانيد و در معاونت مسلم ايشان را سست گردانيد، و محمد بن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبيله كنده در نزد خود جمع كند و رايت امان بگشايد و ندا كند كه هر كه در تحت اين رايت در آيد به جان و مال و عرض در امان باشد.

 

و همچنين قعقاع ذهلي و شبث بن ربعي و حجاربن الجبر و شمرذي الجوشن را براي فريب دادن آن بيوفايان غدار بيرون فرستاد. پس محمد بن اشعث علمي بلند كرد و جمعي بر گرد آن جمع شدند و آن گروه ديگر به وساوس شيطاني مردم را از موافقت مسلم پشيمان مي‌كردند و جمعيت ايشان را به تفرق مبدل مي‌گردانيدند تا آنكه گروه بسيار از آن غداران را گرد آوردند و از راه عقب قصر بدرالاماره درآمدند. و چون ابن زياد كثرتي در اتباع خود مشاهده كرد علمي براي شبث بن ربعي ترتيب داد و او را با گروهي از منافقان بيرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبايل را امر كرد كه بر بام قصر برآمده و اتباع مسلم رانداكردند كه اي گروه بر خود رحم كنيد و پراكنده شويد كه اينك لشكرهاي شام مي‌رسند و شما را تاب ايشان نيست و اگر اطاعت كنيد امير متعهد شده است كه عذر شما را از يزيد بخواهد و عطاهاي شما را مضاعف گرداند، و سوگند ياد كرده است كه اگر متفرق نشويد چون لشكرهاي شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بي‌گناه را به جاي گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شما قسمت شود. و كثير بن شهاب و اشراف كه با ابن زياد بودند و نيز از اين نحو كلمات مردم را تخويف و انذار مي‌دادند تا آنكه نزديك شد غروب آفتاب، مردم كوفه را اين سخنان وحشت آميز دهشت انگيز شد بناي نفاق و تفرق نهادند.

 

منبع:برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *