با حبیب، زهیر و عبدالله بن حسن در عاشورا چه کردند؟

حصین گفت که من شریک توام در قتل او. سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردم بدانند که من در قتل او شرکت کرده‌ام. آن گاه بگیر آن را و ببر به نزد عبیدالله بن زیاد برای گرفتن جایزه. پس سر حبیب را گرفت و به گردن اسب خویش آویخت و در لشکر جولانی داد و به او رد کرد.

شب پنجم محرم‌الحرام مطابق با سنت عزای سلسله مظلومان، به عبدالله بن حسن ـ علیه‏‌السلام ـ حضرت زهیر ـ علیه‏السلام ـ حضرت حبیب بن مظاهر ـ علیه‏السلام ـ تعلق دارد و از این از جان گذشتگان دشت کربلا، به ویژه یادگار امام دوم شیعیان در دشت کربلا یاد می‌شود که عموی بزرگوارش را در بزرگ‌ترین معرکه تنها نگذاشت و ایمانش را به ولی‌اش با خونش بیمه کرد.

در روز پنجم محرم ‌۶۱ هجری قمری، (نزدیک شصت سال پس از هجرت رسول‌الله و پنجاه سال پس از درگذشت ایشان) عبیداللّه‏ بن زیاد، شبث بن ربعی را به همراه‌ هزار تن به طرف کربلا روانه کرد. عبیداللّه‏ بن زیاد در این روز دستور داد تا «زجر بن قیس» بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین ـ علیه‏السلام ـ را داشته و بخواهد به سپاه امام بپیوندد، به قتل برساند. همراهان این مرد پانصد تن بودند. در این روز با وجود تمام محدودیت‌هایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین ـ علیه‏السلام ـ صورت گرفت، عامر بن ابی سلامه خود را به امام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.

ابوثمامه صیداوی که نام شریفش عمروبن عبدالله است، چون دید وقت زوال است به خدمت امام ‌شتافت و عرض کرد یا ابا عبدالله جان من فدای تو باد. همانا می‌بینم که این لشکر به مقاتلت تو نزدیک گشته‌اند، ولکن سوگند با خدای که تو کشته نشوی تا من در خدمت تو کشته شوم و به خون خویش غلطان باشم و دوست دارم که این نماز ظهر را با تو بگذارم. آن گاه خدای خویش را ملاقات کنم. حضرت سر به سوی آسمان برداشت و پس فرمود یاد کردی نماز را خدا ترا از نمازگزاران و ذاکرین قرار دهد، بلی اینک اول وقت آنست، پس فرمود از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گذاریم.

حصین بن تمیم چون این بشنید، فریاد برداشت که نماز شما مقبول درگاه الله نیست. حبیب بن مظاهر فرمود‌ای حمار غدار نماز پسر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ قبول نمی‌شود و از تو قبول خواهد شد؟! حصین بر حبیب حمله کرد. حبیب نیز مانند شیر بر او تاخت و شمشیر بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد. حصین از روی اسب بر زمین افتاد. پس اصحاب آن ملعون جلدی کردند و او را از چنگ حبیب ربودند.

حبیب مبارزه سختی کرد تا آنکه به روایتی شصت و دو تن را به خاک هلاکت افکند، سپس مردی از بنی تمیم که او را «بدیل بن صریم» می‌گفتند بر آن جناب حمله کرد و شمشیر بر سر مبارکش زد و شخصی دیگر از بنی تمیم نیز بر آن بزرگوار زد که او را بر زمین افکند حبیب خواست تا برخیزد که حصین بن تمیم شمشیر بر سر او زد. سپس مرد تمیمی فرود‌ آمد و سر مبارکش را از تن جدا کرد.

 

با حبیب، زهیر و عبدالله بن حسن در عاشورا چه کردند؟

حصین گفت که من شریک توام در قتل او سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردم بدانند که من در قتل او شرکت کرده‌ام آن گاه بگیر آن را و ببر به نزد عبیدالله بن زیاد برای اخذ جایزه، پس سر حبیب را گرفت و به گردن اسب خویش آویخت و در لشکر جولانی داد و به او رد کرد.

زهیر، الگوی عاشقی کربلاست. او تا چند روز پش از شروع محرم، از دیدار حسین (ع) هراس داشت، اما پس از آنکه به خیمه امام گام نهاد، هراسش به عشقی جاودانه بدل شد. بارقه نگاه حسین (ع) چنان در جانش اثر کرده بود که از همه هستی خود گذشت و از دنیا و خانمان گسست. او در این راه چنان پیش رفت که به یکی از فرماندهان سپاه آن حضرت تبدیل شد.

وفاداری زهیر به جایی رسید که در شب عاشورا به امام حسین (علیه السلام) گفت: اگر هزار بار در راه تو کشته شوم و دوباره زنده شوم، دست از تو برنمی‌دارم. در هنگام شهادت او در ظهر عاشورا، امام حسین (علیه السلام) به بالین او آمد و فرمود:‌ ای زهیر خداوند تو را در پیشگاه قرب خود قرار دهد و دو قاتل تو را لعنت کند.

اما بر عبدالله بن حسن (ع) که عمویش را در میان شمشیر حرامیان یافته بود، چه گذشت؟ در میان کودکان حرم، کودکی بود که هنوز به آن صورت بزرگ نشده بود. (می‌گویند هشت یا یازده‌ ساله بود)، او همین که عموی خود را ناراحت و غم‌دیده دید، چنان ناراحت شد که گفت: می‌خواهم عمویم را یاری کنم. دوان دوان به طرف عموی بزرگوارش دوید‌ (امام (ع) در میدان جنگ بود).

حضرت زینب (س) به دنبالش آمد تا او را باز‌دارد. امام حسین (ع) هم فرمود:‌ ای خواهر، عبدالله را نگهدار، مبادا ‌که در میدان بلاخیز آید و مبادا مورد هدف دشمنان قرار گیرد، ولی عبدالله همچنان اصرار داشت تا همراه عمویش باشد. او می‌گفت: به خدا قسم، از عمویم جدا نخواهم شد. هر چه زینب کبری (س) تلاش کرد، نتوانست مانع او شود.

او خود را به عمویش رساند. همین که دشمن خواست شمشیری به جان مبارک امام حسین (ع) فرود آورد، عبدالله فریاد زد: وای به حال تو. می‌خواهی عموی مرا بکشی. تا دشمن شمشیر خود را فرود آورد، عبدالله دست خود را جلو شمشیر دراز کرد و شمشیر دست او را قطع کرد، به طوری که پوست آویزان شد‌ و فریاد می‌زد: یا ابتا یا عمّا. پدرجان عموجان … .

امام حسین (ع)، عبدالله را به سینه گرفت و فرمود: ‌ای عزیز برادر، صبر کن خداوند تو را به پدرانت ملحق گرداند. در حالی که در دامن عموی بزرگوارش بود، حرمله ملعون با تیری سه شعبه و زهر‌آگین گلوی مبارک او را هدف قرار داد و به شهادت رسانید.

روضه عبدالله بن حسن فرزند دلاور امام حسن (ع) را با بیان حاج محمود کریمی بشنوید

دانلود

 


منبع:تابناک

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *