بسم الله الرحمن الرحیم
به ظاهر کودکی بود و در باطن،شیر مردی از بنی هاشم.فرزند مجتبی(ع) و نوۀ اسد الله(ع). بوی پیامبر(ص) را می داد.
دیگر مبارزی از سپاه نمانده بود که از امام(ع) دفاع کند. همۀ مردان رفته بودند که امامش را تنها در میدان دید. بی حرمتی به عمو را تاب نیاورد. دست از دستان عمه زینب(س) بیرون کشید و به سوی امام زمانش،حسین(ع) شتافت… .
شمعها از پای تا سر سوخته
مـانده یک پروانه ی پر سوخته
نـام آن پـروانه عبـدالله بـود
اختری تـابندهتر از مـاه بود
کرده از اندام لاهوتی خروج
یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج
خون پاکش زاد و جانش راحله
تـار مـویش عالمی را سلسله
صـورتش مـانند بابا دلگشــا
دستهای کوچکش مشکلگشا
رخ چو قرآن چشم و ابرو آیهاش
آفتــاب آیینــهدار سایــهاش
مجتبـایی بــا حسین آمیـخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته
از درون خیمه همچون برق آه
شـد روان با ناله سوی قتلگاه
پیش رو عمـو خریدارش شده
پشت سر عمـه گرفتارش شده
بـر گرفته آستینش را بـه چنگ
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!
ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو
ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو
کودک ده سالـه و میـدان جنگ
یک نهال نازک و باران سنگ
دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر
شیر اگـر خواهد زند او را به تیر
تو گل و، صحرا پر از خار و خس است
بهر مـا داغ عـلیاصغر بـس است
با شهامت گفت آن ده ساله مرد
طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد
بیعمو ماندن همه شرمندگی است
بـا عمو مـردن کمال زندگی است
تشنگی با او لب دریا خوش است
آب اگر او تشنـه باشد، آتش است
بــوده از آغــاز عمـرم انتظار
تـا کنم جـان در ره جانان نثار
جـان عمه بود و هستم را مگیر
وقت جانبازی است دستم را مگیر
عمه جان در تاب و تب افتـادهام
آخــر از قـاسم عقب افتــادهام
نالهای با سوز و تاب و تب کشید
آستیـن از پنجه زیــنب کــشید
تیر گشت و قلب لشکر را شکافت
پـرکشید و جــانب مقتــل شتافت
دیــد قــاتل در کنـار قتلگــاه
تیغ بـگْرفته بـه قصدِ قتلِ شــاه
تــا نیایـد دست داور را گـزند
کرد دست کوچک خود را بـلند
در هــوای یـاری دستِ خـدا
دسـت عبـدالله شـد از تن جدا
گفت نه تنها سر و دستم فدات
نیستم کـن ای همـه هستم فدات!
آمدم تا در رهت فـانی شوم
در منـای عشق قربـانی شوم
کاش میبودم هزاران دست و سر
تـا بـرای یـاریات میشد سپر
قطرهگر خون گشت، دریا شاد باد
ذرهگـر شـد محو، مهرآباد بـاد
تو سلامت، گرچه ما را سر شکست
دست ساقی باز اگر ساغر شکست
ای همـه جـانها بـه قربان تنت
دســت عبــدالله وقـف دامنـت
چون به پاس دست حق از تن جداست
دست ما هم بعد از این دستِ خداست
هر که در ما گشت فانی، ما شود
قطره،دریایی چو شد، دریا شود
تا دهم بر لشکر دشمن شکست
دست خود را چون عَلم گیرم به دست
بــا همین دستم تو را یاری کنم
مثــل عبّــاست علـمداری کنم
بــود در آغوش عمّش ولوله
کز کمـان بشتافت تیـرِ حرمله
تیر زهرآلود با سرعت شتافت
چون گریبان حنجر او را شکافت
گوشۀ چشمی بــه عمّو باز کرد
مرغ روحش از قفس پرواز کرد
بــا گلوی پاره در دشت قتال
شه تماشا کرد و او زد بال بال
در آخرین لحظات،امام حسین(ع) چنین فرمودند:
« فرزند برادرم! بر اين مصيبت صبر كن كه خير تو در آن است، زيرا خداوند تو را به پدران صالح و شايسته ات ملحق خواهد نمود.»
آنگاه هر دو دست خود را به سوي آسمان بلند كرد و سپاه كوفه را اين چنين نفرين نمود:«خداوند! اين مردم ستمگر را از باران رحمت و از بركات زمين محروم بگردان! و اگر عمرشان به درازا مي كشد به بلاي تفرقه و تشتت مبتلايشان بفرما، و آنان را در اختلاف شديد قرار بده، حكام و فرمانروايانشان را هرگز از آنان خشنود و را ضي مگردان (ستيزه و دشمني بين آنان و حكامشان قرار بده) كه آنان ما را با وعدۀ نصرت و ياري دعوت كردند سپس به جنگ ما قيام نمودند.»
همچو جان بگْرفت مولا در برش
تــازه شــد داغِ علیِّاصـغرش
گریـۀ مــا مرهـمِ زخـمِ تنش
اشک «میثم» باد وقفِ دامنش
این ها افسانه نیست، خیال نیست. این صحنه ای از تاریخ اسلام است. یادگاری از آنان که دین خدا را، با تمام وجود، با جسم و جان پاسداری کردند، در تاریخ ماندند و اسوه ای شدند از وفاداری؛ تا آدمیان در تمام قرون بدانند که «اگر در راه الله مبارزه کنند،چه بکشند و چه کشته شوند،پیروزند.»
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید…
“اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم”
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
پینوشت:
۱٫شاعر:حاج غلامرضا سازگار
۲٫كامل ابن اثير، ج ۳، ص ۲۹۲
۳٫ارشاد مفيد، ص ۲۴۱
۴٫مثير الاحزان، ص ۳۸
۵٫لهوف، ص ۶۸
جنبش مصاف