شهادت مسلم بن عقیل(س)؛ سفیر غریب حسین (ع)

781

كوفه كه به خاطر نهضت‏ براى مسلم «وطن‏» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است و مسلم، غريبى در وطن! مسلم براى يافتن خانه ‏اى كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه ‏ها غريبانه مى ‏گشت و نمى ‏دانست ‏به كجا مى ‏رود.
سر از محله « بنى‏ بجيله‏» درآورد. همه درها بسته بود و هر كس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت.
زنى به نام «طوعه‏»، جلوى خانه ‏اش ايستاده، نگران و منتظر پسرش بود. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود، اما اين غريب را نمى ‏شناخت. مسلم، جلو رفت و سلام داد و آب خواست…
زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف را به طوعه باز پس داد. زن ظرف را در خانه گذاشت و برگشت. ديد كه اين مرد،همچنان ايستاده است. زن پرسيد:
– مگر آب نخوردى؟
– چرا.
– پس به خانه‏ ات و نزد خانواده خودت برو!
– … .
– گفتم برخيز و به خانه خويش برو! بودن تو در اين جا براى من خوب نيست، من راضى نيستم.
– من كه در اين شهر خانه و كسى را ندارم!
– مگر تو كيستى و از كجايى و… .؟
– من مسلم ‏بن عقيلم… آيا ممكن است نيكى كنى؟ شايد روزى بتوانم جبران كنم! « طوعه‏» وقتى مسلم را شناخت، او را به درون منزل دعوت كرد و با نهايت ‏احترام و خضوع،از او پذيرايى كرد. (۱)
اين زن فداكار، كه به مردان پيمان‏ شكن و سست عنصر و ترسو درس شهامت و وفا مى ‏آموزد، دين خويش را به مكتب و راه حسين(ع) ادا كرد و به وظيفه‏ اش در قبال سفير و نماينده آن حضرت در نهضت، عمل نمود و در خدمتگزارى مسلم از هيچ چيز كوتاهى نكرد. اما مسلم، شورى ديگر در سر داشت. از سويى به بى وفايى مردم مى ‏انديشيد و از سويى به نامه و گزارشى فكر مى‏ كرد كه به حسين‏ بن على(ع) فرستاده و از وى خواسته بود كه بسرعت،خود را به كوفه برساند كه زمينه از هر جهت آماده است، و از ديگر سو سرنوشت‏ خويش را در « شهادت‏» مى ‏يافت و در انديشه پايان كار و سرانجام اين نهضت و فرداى حوادث بود.
و… غذا نخورد. شب را به عبادت و تهجد پرداخت و نخوابيد. فقط سحرگاهان اندكى خواب چشمانش را فرا گرفت و اميرالمؤمنين را ديد و خواب شهادت را و مهمان على شدن را. (۲)
لحظه‏ هاى آن شب براى مسلم معناى ديگرى داشت. شب قدر بود. شب آخر بود. انتظار آن را مى‏ كشيد كه در همان جا به سراغش بيايند تا دستگيرش كنند.
پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران « ابن‏ زياد» بود. شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با كنجكاوى فراوان بالاخره فهميد كه مهمان خانه‏ شان كسى جز مسلم‏بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، كه اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسى نگويد (۳) ، ولى صبح زود،خبر را به وابستگان عبيدالله بن زياد رسانده بود. اين به دنبال حوادث همان شب در كوفه و مسجد بود.
آن شب، خانه گردى وسيع در كوفه شروع شد. راههاى خروجى شهر زير كنترل قرار گرفت و عده‏ اى هم دستگير شدند. عبيدالله، مطمئن شد كه كسى از ياران مسلم نمانده و مراكز مقاومت نهضت،درهم شكسته است. همان شب، اعلام كرد كه همه در مسجد جامع، جمع شوند. مسجد پر از جمعيت ‏شد.
ابن ‏زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان كرد. قساوت و خشونت از گفتارش مى‏ باريد. بيشترين تهديد، نسبت‏به كسانى بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسى داد كه مسلم را يا خبرى از او را نزد او بياورد. به « حصين‏ بن نمير»،رئيس پليس شهر، دستور اكيد داد تا شهر را دقيقا زير نظر و كنترل خود بگيرد و براى يافتن مسلم، خانه‏ ها را بگردد. پس از اين سخنان، از منبر به زير آمد و به قصر بازگشت. (۴)
فرداى آن شب، ابن‏ زياد، ديدار عمومى داشت. محمدبن اشعث (۵) را هم در مجلس، كنار خود نشانده بود و از خدماتش تعريف مى كرد و ديگران هم حاضر بودند. پسر طوعه،كه از بودن مسلم در خانه خودشان، خبر داشت، ماجراى شب گذشته را به پسر محمدبن اشعث نقل كرد. او هم خبر را آهسته در گوش محمدبن اشعث گفت. وقتى ابن ‏زياد، از ماجرا مطلع شد، به او ماموريت داد كه مسلم را نزد وى حاضر سازد. (۶)
اما دستگيرى مسلم و آوردنش پيش عبيدالله زياد، كار آسانى نبود. از اين رو ابن‏ زياد، شصت، هفتاد نفر از قبيله قيس را، همراه و تحت فرمان محمد اشعث قرارداد تا براى گرفتن و آوردن مسلم به خانه طوعه بروند.
 

جام نیوز

پی نوشتها:
۱٫ شيخ مفيد، ارشاد،ج‏۲، ص‏۵۵٫
۲٫ شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏۵۰٫
۳٫ كامل ابن‏اثير، ج‏۴، ص‏۳۱٫
۴٫ همان، ص‏۳۲٫
۵٫ يكى از مهره ‏هاى كثيف و سرسپرده به ابن‏ زياد.
۶٫ كامل ابن اثير، ج‏۴، ص‏۳۲٫

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *