حضور تعدادي از بابيان در انجمنهاي مخفي در كنار چهرههاي شاخص فراماسونري و عضويت تعدادي از آنها در فراموشخانه ملكم و لژ بيداري در دوره قاجار و در آستانه مشروطه، حكايت از همنوايي اين دو جريان با هم دارد.
حمايت جدي سفارت روسيه و شخص سفير، پرنس دالگوروكي، از بهاء باعث شد كه او همچون يك تحت الحمايه روس از زندان و اعدام نجات يافته و در ۱۲۶۹ تحتالحفظ به بغداد منتقل شود. بهاء با همكاري برادرش (يحيي صبحازل) كه او نيز خود را به بغداد رسانده بود موفق شد بابيان را گرد خود جمع كند و به فعاليتهايسوء خويش ادامه دهد. در فاصله ۱۲۷۰ــ۱۲۸۰ق اتفاقات مهمي در ايران رخ داد كه از جمله آنها ميتوان به واقعه تجزيه هرات و افغانستان از ايران، تأسيس فراموشخانه فراماسونري ملكم خان و انحلال آن، ورود مانكجي ليمجي هاتريا (رئيس سازمان اطلاعاتي انگليس در ايران) به كشورمان در ۱۲۷۰ق و ملاقاتش در ۱۲۸۰ق با حسينعلي بهاء در بغداد اشاره كرد.
آنان با تدوين كتاب «تاريخ جديد» كه صورت اصلاح شده «تاريخ قديم» بابيان بود واژههاي تند بر ضد شاه قاجار و برخي عوامل حكومت را حذف يا تعديل كردند و در عوض، همصدا با امثال آخوندوف، حملات پيشين خود به روحانيت را شدت بخشيدند. آنها با استفاده از روش ملكم و آخوندزاده، دست به تأليف رسالههاي جديدي مانند مقاله سياح يا رسالات ديگري به تقليد از روش رساله «شيخ و رفيق» زدند. ملكمخان مؤسس فراموشخانه در ايران با حسينعلي بهاء ارتباطاتي داشت. بر طبق گزارش ركنالدوله به امينالسلطان در ۱۳۰۸ق، ملكم در عكا با بهاء ديدار و مذاكره داشته است.۱ عباس افندي نيز بعدها طي نوشتهاي تلويحاً از زحمات ملكم تقدير و از اينكه دوستانش حق او را پاس نداشتند اظهار تأسف ميكند.۲
ارتباط بهاء با مانكجي، كه يكي از مهمترين پلهاي ارتباط بين بهائيان با فراماسونها و دولت بريتانيا بود، بسيار مهم است. جايگاه سياسي / اطلاعاتي مانكجي در تحولات ايران، عضويتش در لژهاي ماسوني هندوستان و راهاندازي فراموشخانه توسط و به تشويق اعضاي محفل او در ايران و حضور برخي از بابيان در اين سازمان مخفي و فوق سري جاسوسي، حكايت از تجمع همه براندازان فعال، در تشكيلاتي مخفي ميكرد كه مبارزه با اديان وحياني و نفوذ در شئون سياسي و فرهنگي و اقتصادي ملتهاي مسلمان را با ادبياتي جديد و نوين مبتني بر اومانيسم، وحدت عالم انساني، حكومت واحده بشري و… تعقيب ميكردند. نقش مانكجي در تدوين تاريخ باب و بهاء و اشتغال بهائيان در تجارتخانه او، ارتباط سران بهائيت را با مانكجي، چهره شاخص فراماسونري در ايران، ثابت ميكند. (ايام: بحث راجع به مانكجي و روابط او با بهائيان، قبلا در مقالهاي جداگانه گذشت).
حضور تعدادي از بابيان در انجمنهاي مخفي در كنار چهرههاي شاخص فراماسونري و عضويت تعدادي از آنها در فراموشخانه ملكم و لژ بيداري در دوره قاجار و در آستانه مشروطه، حكايت از همنوايي اين دو جريان با هم دارد. حبيب ثابت از چهرههاي مطرح بهائيت، در كتابچهاي تحت عنوان سجن اعظم سخني دارد كه درخور تعمق و پيگيري است. او مدعي است كه اكثريت اعضاي انجمني كه قبل از طلوع آفتاب در دوره مشروطه تشكيل ميشد از بابيها تشكيل ميشدند.۳ احتمالاً منظور او انجمن بينالطلوعين است كه افرادي نظير ابراهيم حكيمي، ملكالمتكلمين، سيد جمال واعظ، اردشيرجي و… عضو آن بودند.
حضور جدي بابيان در لژهاي ماسوني و انجمنهاي مخفي شبهماسوني حكايت از ارتباط عميق شاخه ازلي بابيت با فراماسونري دارد. حضور افرادي نظير يحيي دولتآبادي، عليمحمد دولتآبادي، سيد جمال واعظاصفهاني، ملكالمتكلمين و… در لژ بيداري مؤيد اين نظر است. يكي ديگر از بهائياني كه عضو فراماسونري و داراي درجه ۳۳ فراماسونري بود، عليقليخان نبيلالدوله بود كه در لژهاي آمريكا عضويت داشت. وي جايگاهي ويژه در نزد بهائيان داشت و مدتي در سفارت ايران در واشنگتن مشغول كار بود. تعلقخاطر سران بهائيت به فراماسونري، با سفرهاي عباس افندي به اروپا و آمريكا جلوه آشكارتري به خود گرفت. حضور رهبر بهائيان (سر عباس افندي) در لژهاي ماسوني آمريكا و ايراد سخنراني در لژهاي ماسوني و انجمنهاي شبهماسوني تئوسوفي۴، گواهي ديگر بر وجوه و اهداف مشترك اين دو فرقه است. اين امر در عملكرد ساير بهائيان نيز مشاهده ميشود، كه ذيلاً به اختصار به مواردي از آن اشاره ميكنيم:
ابوالفضل گلپايگاني، از ياران عباس افندي و از نويسندگان بهائي، در سفر به آمريكا در مجامع فراماسونري حاضر شد و به ايراد سخنراني پرداخت.۵ ميرزا محمدرضا شيرازي معروف به پروفسور شيرازي، عضو انجمن تئوسوفي هندوستان، در ۱۹۱۴ با عباس افندي در فلسطين ملاقات كرد و شرح ملاقات و گفنگويش را در بازگشت براي اعضاي انجمن تشريح كرد.۶ روحيه ماكسول (بيوه شوقي افندي سومين رهبر بهائيان) در سفر به برزيل از سوي جمعيتهاي وابسته به فراماسونري لاينز، روتاري و تسليح اخلاقي مورد استقبال واقع شد۷ و با اعضاي روتاري و لاينز ملاقات نمود.۸
علياكبر فروتن (از سران شاخص و فعال بهائيت) به عنوان نماينده بيتالعدل در سفر به هنگكنگ در كلوپ روتاري حاضر و سخنراني كرد.۹ اولينگا از ديگر سران بهائيت در سفر به جامائيكا در باشگاه لاينز سخن گفت.۱۰ بهائيان ميكوشيدند اعضاي فراماسونري و تئوسوفي را به بهائيت جذب كنند، از جمله «هارلان اوبر» موفق شد دكتر هرمان گروسمن عضو مجمع تئوسوني را به عضويت بهائيت درآورد.۱۱ بهائيان شهر سااورك برزيل نيز آثار بهائي را در كلوپهاي روتاري و لاينز پخش ميكردند.۱۲ در سفر جمعي از بهائيان به آفريقا، آنان در كلوپ روتاري شهر آروشا حضور يافته و با اعضاء [درباره بهائيت] صحبت كردند.۱۳ در ۱۳۳۲ بهائيان جشن صد سالگي فرقه خود را در اقدامي معنادار در سالن بزرگ لژ فراماسونري آمريكا به نام «معبد مدينه» برگزار كردند.۱۴ مجله روتاري اسرائيل به مناسبت صدمين سال تأسيس خود پشت جلد مجله، عكس حسينعلي نوري را چاپ كرد و قسمتي از آثار او را نيز در مجله درج نمود.۱۵
در سالهاي نهضت ملي شدن نفت، شاهد تشكيل لژ همايون در ايران هستيم كه يكي از كاركردهاي اصلي آن مقابله با نهضت ضد استعماري نفت، و جاسوسي براي انگليس بود. يكي از اعضاي اين لژ دكتر ذبيح قربان از اعضاي فرقه بهائيت بود كه نفوذ فراواني در شيراز داشت. او رئيس دانشكده پزشكي دانشگاه شيراز و عضو مؤسس لژ ديگري به نام حافظ نيز بود.۱۶ قربان در رژيم پهلوي، تا رياست دانشگاه شيراز نيز بالارفت. او داراي پنجاه سمت رسمي و غيررسمي در كشور بود. وابستگي وي به بريتانيا به قدري آشكار بود كه مردم شيراز هنگامي كه كنسولگري انگليس در شيراز مدتي تعطيل شد ميگفتند: احمق آن كس است كه با بودن قربان از تعطيل كنسولخانه خوشحال شود!۱۷ ذبيح قربان با همكاري مستر شارپ انگليسي (كشيش كليساي شمعون غيور شيراز) آرم دانشگاه شيراز را با استفاده از علائم مسيحيت صهيونيستي (سپر عيسويان در جنگهاي صليبي عليه مسلمانان) سفارش داد كه استاد محيط طباطبايي از آن پرده برداشت.۱۸
اميرعباس هويدا، بهائي ديگري است كه به عضويت لژهاي ماسوني درآمد و بيش از ۱۳ سال نخستوزيري رژيم پهلوي را عهدهدار بود. جد و پدرش از بهائيان مشهور بودند (جدش محرم راز بهاء و عباس افندي بود). هويدا نيز در لژ فروغي عضويت داشت.۱۹ در دوره نخستوزيري او بهائيت توانست اركان دولت و نظام را درچنگ خود گيرد و عضو لژ بزرگ ايران و موقعيت خود را تقويت كند. منصور روحاني، عضو كابينه هويدا، و وزير آب و برق و كشاورزي و منابع طبيعي، ديگر بهائي ماسن آن روزگار بود. او عضو لژهاي مولوي، سعدي و مشعل بود و در كلوپ روتاري نيز عضويت داشت.۲۰ همچنين، داراي رابطه نامشروع با وقيحترين خواننده زن عصر پهلوي (عهديه) بود، كه از بازگوكردن اسناد تكان دهنده آن شرم داريم. منوچهر تسليمي، ديگر بهائي فراماسون و عضو لژ ابنسينا بود كه در آن لژ به مقام سرپرست اول و قائممقام استاد اعظم رسيد. وي،كه در ۱۳۳۹ دبير لژ مولوي نيز شد، در كابينه هويدا عهدهدار وزارت بازرگاني و اطلاعات بود. عباس آرام وزير خارجه كابينه، ديگر بهائي فراماسون دستگاه پهلوي بود كه در لژ ستاره سحر عضويت داشت.۲۱ اين موارد، شمهاي از ارتباط بهائيت و فراماسونري در ايران بود كه به آن پرداختيم.
ارتباط سران بهائيت با فراماسونري در جهان، موضوعي است كه تحقيق و تعمق بيشتري ميطلبد. فراماسونري و بهائيت در ايران و جهان اسلام، داراي اهداف مشترك بوده و از منشاء مشتركي نيز حمايت ميشوند. خاستگاه اصلي فراماسونري، انديشههاي (در گوهر) صهيونيستي و آرمانهاي صليب ــ صهيون و به اصطلاح رايج: مسيحيت صهيونيستي است. از سوي ديگر، پيوند عميق سران بهائيت با صهيونيسم و خدمات آنان به مسيحيت صهيونيستي، باعث نزديكي اين دو جريان به يكديگر شده است. استعمار ميكوشد از اين دو، به مثابه ابزاري جهت شكستن اقتدار و صلابت فرهنگي جهان اسلام، و نفوذ در اركان حكومتهاي سرزمينهاي اسلامي، سود جويد ــ واقعيت تلخي كه، مقابله با آن، هوشياري نخبگان سياسي و فرهنگي جهان اسلام را طلب ميكند.
علي رجبي
—————-
پينوشتها:
۱٫ ابراهيم صفايي، پنجاه نامه تاريخي، دوران قاجاريه، ص ۱۲۱
۲٫ مائدههاي آسماني، ۹/۱۴۴
۳٫ اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، اسناد حبيب ثابت
۴٫ آهنگ بديع، سال سوم، ش ۱۵ و ۱۶، ص ۱۶
۵٫ آهنگ بديع، سال هشتم، ش ۶ و ۷، ص ۱۲۸ ۶٫ آهنگ بديع، س ۲۱، ش ۷ و ۸، ص ۲۰۸
۷٫ اخبار امري، سال ۱۳۴۷، ش ۳، صص ۱۸۶-۱۸۷
۸٫ اخبار امري، سال ۱۳۴۷، ش ۶ و ۷، ص ۴۴۷
۹٫ اخبار امري، سال ۱۳۵۶، ش ۲، ص ۷۷
۱۰٫ اخبار امري، سال ۱۳۴۹، ش ۱۲، صص ۳۳۲-۳۳۳
۱۱٫ آهنگ بديع، سال ۱۸(۱۳۴۲)، ش ۱، ص ۲۷
۱۲٫ اخبار امري، سال ۱۳۴۷، ش ۶ و ۷، ص ۴۵۷
۱۳٫ اخبار امري، سال ۱۳۵۳، ش ۶، صص ۱۷۶-۱۷۷
۱۴٫ آهنگ بديع، سال هشتم (۱۳۳۲)، ش ۶ و ۷، ص ۱۱۴
۱۵٫ اخبار امري، سال ۱۳۵۱، ش ۱
۱۶٫ رائين. فراموشخانه و فراماسونري در ايران، ج ۳، ص ۳۸۰
۱۷٫ همان، ص ۳۸۵
۱۸٫ همان، ص ۳۸۵
۱۹٫ رائين، همان، ص ۶۸۰
۲۰٫ همان، ص ۳۷۵ و اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران
۲۱٫ رائين، ج ۳، ص ۵۲۷٫
